تبليغاتX
شرح حال
نزدیک سال تحویل بود که تندی رفتم بچه ها رو بیدار کنم که بیان موقع تحویل سال کنار هم بشینیم مثل همون کارهایی که تو بچگی میکردیم ، دور سفره مینشستیم برای خودمون دنیایی داشتیم یادمه پدرم میگفت موقع تحویل سال بچه ها لبخند بزنین که تا آخر سال همینطور خوش و خرم بمونین ؛از همین سنتها دیگه .یا تبریک به هم گفتن ، خودمونو خوشهال نشون دادن نمیدونم لباس نو به تن کردن ازهمین کارهایی که چون سالیان دراز انجام میدن و همه هم همین کارو میکنن پس من هم باید انجام بدم .چرا حالا باید این کارو بکنم؟ خوب برای اینکه عیده

به هر حال آدم وقتی این کارا رو دقت میکنه میبینه که تمام کارهای ما شده همین صورت ظاهری .یک روزی برای ما تعیین شده اسمش رو گذاشتن عید و تو اون روز ما باید شادی کنیم خودمونو شاد نشون بدیم یه روز دیگه هم جامعه میاد برامون یه روز عزا داری تعیین میکنه و چون همه این کار رو میکنن اتوریته وار بیاییم همین کار رو انجام بدیم .یه جایی یه بابایی یه حرف خوبی میزد میگفت:مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب و تفکر در جهت دیگری میترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش میشود نه تفکرات واقعی خودش.

حالا واقعا این شادی و روی خوش نشون دادن به یکدیگر یه شادی درونی و فطریه ؟یا اینکه اون هم مثل خیلی از نقابهای رنگ و وا رنگ دیگه که میزنیم یه نقشیه که جامعه برای ما تعریف کرده و ما هم باید سعی کنیم اونو به نهو احسنت اجرا کنیم .

یه مقدار که آدم ریز میشه تو رفتارش میبینه که این من یا همون نفس همه چیز رو از بیرون طلب میکنه تا بخودش بزنه و تخطیر بشه یعنی ما بواسطه ی عوامل بیرونیه که شادیم و احساس لذت میکنیم ، طبیعیه که این شادی و عید چندان دوام نداره .چقدر خوبه ما درونن شاد باشیم و احساس نو شدن و عید  از درون اتفاق بیافته وگرنه بقول دوستی اگر غیر از این باشه کسی که عید رو هم به ما تبریک میگه عملا معنی نخواهد داشت و در واقع فیلمیه که داریم واسه همدیگه بازی میکنیم.

چقدر خوبه بیاییم ببینیم فقط ریز بشیم، کاوش کنیم حالتها و رفتارهامونو . هرچه ما بیشتر آگاه بشیم از خود .یه احساسی اتفاق میافته....یه نیرویی میاد و لحظات آدم رو پر میکنه ..وقتی اون باشه آدم واقف بر جهلش میشه.

هر سال عید که میشه یاد این غزل  زیبای مرحوم امین پور میافتم

ـــــــــــــــــــ

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ثانیه ها،ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 16:44 توسط سعید |

زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز

ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:43 توسط سعید |